عزیزِ مهربان ؛
در کشاکشِ این لحظه هایِ گذرا ؛
عجیب این دقیقه ها سخت و دور ، دیر می گذرند.
که وقتی بودی ، همین ساعت ها به سانِ یک آه می گذشت .
گٌه گاه بد نبود که نامه ایی برای تو بنویسم ؛
و چه حیف- تو این را بارها گفتی-
باید که این دقایق را لحظه لحظه پاسداری کرد .
مبادا نگاه تو را فراموش کنم.
باید زنده باشی ؛
– که هستی...-
پیش تر ها شاعری گفته بود که "می نویسم دوست ، نقطه نمی گذارم ؛ اگر ماندی ، تو بگذار."
این روزها هوای دل من و شاعر یکی ست .
اینَک ،جمیع این خاطرات ریز و درشت – که زیاد هم نیستند- شگرف و ژرف می شوند .
دوست ! من از خیابان های خالی از رویای کودکی می ترسم .
من از آن روز می ترسم که دیگر ننه سرما را نترسم.
و کابوس...
کابوسِ آن که ، سه خیابان بالاتر را ، تنها سه خیابان بالاتر بدانم.
پیش تر ها هر چه حرف می زدم را کسی نمی فهمید ، این بار را تو بفهم .
این حوالی ، حسی تمام وجودم را فرا گرفته ، عادت نیست ؛
-من نگاه بان ساقه ی علفی بیش نیستم-
نه! که عادت از پویشِ هر روزه را، خبری نیست .
راستی ! در دو شب پیش از رفتن ات، در تاریکی نمور شب؛
باورم بود که هزار هزار آسمانی چهر ، گِردت به نماز، اِستاده بودند.
دوستی می گفت که این نسل ،" اگر عاشق باشند ، نامه می دهند یا ادامه".
که من ، نامه می دهم - برای ادامه- .
این روزهای پر مخاطره ، که از هم دوریم ؛
گمان مکن که دل ها مان بادبادک هایی هستند در ساحلِ بی کرانِ آسمان، با هم به عروجِ عارفانه یِ نخِ خود فکر می کنند.
نه ! بادبادک نیستیم .
- بادبادک ها همه ، مال باد هستند.... -
و تو را انگار می کنم ای همه سخاوت باد .
ای همه لبانت احساس رقت انگیز مهر ؛
من این جا ، پشت همین کاغذ و خامه ، سال هاست که "من" را دیده ام ؛
تنی که اسارت نوشتن – و گاه خواندن – را نماز می کرد.
- از مِهری که روزی خواهد آمد ، خواندنِ بی تفاوتِ انتظار....-
دو روز از رفتن تو که گذشت ؛
کسی فریاد زد که قربانِ چشمان ات ؛ تو، هرگز کهنه نخواهی شد....
عزیز من !
من، -این یهودای سرگردان-آفریده شدم که برهنگیِ این تنهایی را به دوش کشم .
از خود مَران ام ...
هنوز هم می گویم که به قدرِ تمامِ خاطراتِ نداشته مان ، با تو از خاطره ها خواهم گفت .
یادم باشد روزی نه چندان دور-اگر ماندن ام را ماندی - برایت شاخه گلی از گل های کوهی بیاورم ؛
-شگفتا به روزگار ما که گل هایِ کوهی هم ، دیگر کوهی نیستند.-
این جا ، من و جام های لک شده از مِی نابِ آن شب ، به این رفتن ، غریبانه پای بندیم .
مگر جام هایِ لک شده، چه چیز بیش تر از دلِ لب پر شده ی من داشتند؟
سیگارهایی از جنس زمان؛
این من ام در آستانه ی شکستنی عظیم !
با تسبیحی گِلین بر گردن ،
چوبی بر دست و سنگی در مشت .
وای از گذرگاه های بدون آیینه ی کوژ ،
وای از مسجدهای بدونِ کاشیِ سپاهان ،
وای از تسبیح هایی ، بدون نام تو ....
توکِی گفتی : باید ؛ باشد ؛ باز، باز می گردم ....
بانو...بانوی مهر و ماه !
نخستین بار که از دیگر باز نمی گردی ، گفتی؛ لب خند زدم ، لب خندی که کودکی ها ، یادمان دادند....
-خنده ی لنگه کفشی پاره در گوشه ی خاک روبه را می ماندم .-
توخودت دیدی ؛
-گل دان ها را آب داده بودم ....که بیآیی –
دیگر چه باید می کردم؟
تا کجایِ سرگذشت، بیدار می ماندم؟
باید رفت را، رفتی..
- ای مهربان تر از لک لک ، ای همیشه مسافر-
شاید بیایی را، نخواهی آمد .
راه نِشین آمدی ؛
که آمدن ات ، مرا از حیرت به چاه توحید – باز پس- کشید .
بازگشتی به ظلماتِ توحید ؛
بانویِ با شکوهِ کولی ها !
از سرنوشت گفتی ؛
گفتی که قسمت در اختیار توست ،نه تو در اختیار قسمت...
باز هم به من گفتی که شاید ما، آنِ هم باشیم .
بگذار که شب پره ی زمانه،
- من و تقدیر و قدرتِ انتخابِ خودت را برایِ مان ، پر بزند .-
تو را چون پیچک های سرزمین ام ، ایران ، دوست می دارم .
ای دوست ! من با واژه های تو حرف می زنم .
یادت باشد که حادثه به دنبالِ آدمی می آید .
آوَخ که در این سال های بد ، به این سال خوب ؛ قرابت سال های دور ، غریبانه پوسانده – گاهی وقت ها گمان ام این ست که سوزانده....-
و آتش ؛
که همه ی آتش های وامانده زیر خاکستر ، دیگر با چرخاندنِ خاک گُر نمی گیرند....
دوست ! ای خوب !
این جا تنی ست ماسیده از هر چه خوبی ، ماسیده از نبودِ تو .
دنیایی پر از ته سیگار ، کوچه ایی از خاکستر- تو - ؛
تو ای قامتِ مخمورِ تک خالِ سیگار....
ای همه ی میهن نگاه ات ، دنیا !
من از روستایی حوالیِ آرمان شهر می آیم .
مهربان ام ، این فاحشه را بفهم .
- مشقِ عشق می کنم –
من کُنجِ این اتاق ، به سوختنِ عودها ، مشقِ عشق می کنم .
باور نکن ؛ اسیر خواب های برفی شده ایم .
اما دستان ام را نگاه ؛ به درگاه انسان و مِهر ، به ضربه ها سخن ؛
که این ضربه ها ؛
این زخمه ها ؛
صدایِ سکوتِ تو را مانَد ، ای یگانه گیرنده ی این نامه ؛
گناه را به پشت زخم خورده ام ، به امانت وا می نهند .
امروز، کسی نخواهد دانست که این تن ، تنِ بی مقدارِ من ، این تازیانه ها را به خاطر پاس داشتِ روانِ ما ،– من و تو – چه قدر می پسندد .
من وام دارِ زخم ها ام....
در این نیایش ، آن چنان واژه هایِ تازیانه را به طراوت کنار هم می نشانم که سر مست شوند و از آن ها چیزی جز تکه هایِ شکسته یِ اصوات چیزی بر جا نماند.....
من ، با خنجری از هوس – ازخود- زخم خورده ام .
ای همه رویاهایِ مرده یِ یک مرد ! یک مردِ بَدِ اهورایی .
این بار تو ، تو نباش ؛ این بار من ، من نیستم .
این بار ، از سخاوتِ خیانت حرف بزن .
-چون نگاه جیرجیرک به دیانت-
این بار از دورغ هیچ نگو .....
این بار؛
این بار ، من دیروز مرده گی کردم .
که تو ، زود مصرف می کنی....
که تو ، خاک روبه ایی از خاطره ها داری...
-من دور ریختنی نیستم.-
به همین ته سیگار- سوگند – که شبنم و یاس، بهانه یِ پندارِ آینه هستند .
از این مرتعِ خوکان بُگذر....
از این آغولانه ها....
-بِکارت فراموش شده ی واژها -
داستانی همیشه گی ؛
دی شب از همین پنجره ،فریاد که : هر کجا خواهی رو!
واژه ها چون اطلسی هایِ پِلاسیده ، رویِ قلب ام نشست ؛
من و درمانده گیِ دماوند و زال ؛
اگر گمانِ آن داری که رفتن ام ، طراوتِ زندگیِ توست ، نیوش که این سویِ دیوارِ رفتن ، من بویِ فرسایشِ ریل و قطار را فکر کنم .
من چون بویِ سکه یِ عرق کرده در مُشت ، از با تو نه بودن ، تنها دل گیر می شوم ؛اما نمی میرم .
-به این تنِ خاکیِ دردمند قول داده بودم که دیگر اسیرِ باطل نشوم .-
من سفری ام اما این سفرِ بی دلیل ، مرگِ این همیشه مسافر بود .
ای راهیِ راه !باید ، می رفتم ....که رفتی .
راه یعنی درمانده گی امشبِ من .
دلِ "پوری" هم عجیب هوای تو گرفته ....
نمی گویم که خانه خراب تو شده ام، که کو خانه ؟
گفته ی تو، آن که به هر جا که خواهی رو؛کبوترانه نشان داد که بی قیمت ام.
صدای پایی می آید – می شنوی...؟- باید بروم را رفتی.
و من برای یک قرن حرف های نا گفته را –باز- به دوش می کشم .
نگاه کن ! اشک هایم از جنس جیوه است ! سنگین ، بی تفاوت .
زیبا ! من ته مانده ی آبِ روی عشق ام را حفظ خواهم کرد .
وای از روزگاری که پلیمر ها هم از حفظ محیط زیست حرف بزنند .
این جا ، رنگ ها، به هم می ریزد.
این هزار هزار ثانیه –کمی بیش تر یا کمتر -چه سخت گذشت.
چه گونه از جامه دان با من سخن می گویی ؟
قربان محبت ات ای دوست
اشو پوریا
روزگاری، دور؛
باز به سراغ ات خواهم آمد .
آن روزی می آیم که منتظر من نه ایستاده ای و این بار نوبت من است که به شکرانه یِ انتظارِ عظیمِ آخرین دیدار؛ بی پاپوش در بزنم و هنگامه ی گفتنِ کیست آن سویِ این درِ بی کوبه ؟
بگویم : که ای همه چشم انداز باغ! من چیزی مگر عشق نیستم ....
نظرات ()رفتن دژخیمان از دیار ما دلیل بر فرو ریختن ظلم نیست ... آری ظلم همیشه هست ، در ذات طبیعت ؛ ذات کائنات ...
و ما جزیی از ظلم .
ازیرا که اگر تو نبودی – و ملت ات نیز – همانند اسارت و آزادی ؛ ظلم و عدالت نیز تهی از مفهوم بودند....
- مرد زندگی را برایم تفسیر کن !
- شگفت بانو ! تو از من محال بخواه اما نگو که از بودنم چیزی بگویم ...
- زندگی همیشه برایم غریب بود اما غریبانه به دنبال زندگی می گردم .
- اما من با مرگِ غریب ؛ قریب ام !
نظرات ()هی رفیق ! شمع را بی خیال ؛
کبریتی بکش تا بهتر ببینی ام !
من مرغ مینا نیستم که تو هر بامداد بگویی مینا جان سلام ! بگو سلام !
و من در قفس....من قفسی...مینا وار بگویم :سلام و جیغی بکشم و تو لبخند بزنی.
من بازنشسته ایی نیستم که تو گمان ببری ؛ دیگر کاری از من ساخته نیست ....
چه کسی به تو گفت ، قفس و هر آنچه در قفس ، طعم ماندن و وفا می دهد ؟
- حواست با من است ؟
این من بودم که در به در به دنبال جای پارک بودم .
- تو آن زمان کجا بودی؟ -
من برای ، نیایش و عود ؛ چقدر انتظار کشیدم .
چقدر بی تو ، هوای نیایش گاه من – خلوت پشت خانه ی تو – هوای کز کرده را ماند....
آن زمان که بلندی را بهانه کردی ؛ یادت هست؟
من در این روزهای عطرآگین را از عودهای معطر یاد تو دارم ؛ و خاکسترش را به پای نهالی که که هرگز نکاشتی مش فدیه دادم .
در این تابستان ؛ خورشید ! دلبری نمی کند ...
باورت می شودکه این خشکیده استخوان میان تلی از باروت اوهام تو ، غسل باران را دعا می کند .
و شامگاه ، با رمیدن خورشید ، چه عارفانه اشک ستاره می ریزد .
- تو آن شام گاه ننگین کجا بودی؟ -
نظرات ()آرام آرام در آب غوطه می خورم
دستانی سپید شده – از نمک دریا - را می بینم که این سو و آن سو می شوند....
پلیمر ها ، وای از پلیمر هایی که این روزها عاشق نم ناکی کوزه ها شده اند.
زمانی که یخ های قطبی آب شوند....
زمانی که هنوز آخرین پاندا ، غم دوست داران طبیعت ست...
آخر چگونه از عشق می توان حرفی زد....
کی ؟ کجا؟
آن وقتی که بخاری مدرسه مان آنش گرفت و صورتم و دست راست ام سوخت...آن قدر که دل مادرم هم از دیدن من به هم می ریخت....
-آن قدر که چپ دست شدی؟-
که نه !
بانوی هم دندان من ....
بانو.... به یاد آور که گیسوانت را در کنار همین ساحل – گیسوم – در بی نهایت شب های خستگی ام ،بو می کشیدم....؟
به یاد می آوری که آن سه سال تبعید را چگونه نوروز پشت پنجره ات تحویل می شد؟
موبایل ام زنگ می زند....
موبایل ها....قرن کامپیوترها ....قرن نکبت....قرن آدم هایی در لباس انسان .
-درود پدر ! نوروزتان فرخنده باد !
- هنوز هم عادت بو کشیدن ات را ترک نکرده ایی؟! او رفته است پسر !
-بابا من که نرفته ام ! دیوار ها که نرفته....من هم هنوز به شعر معتقدم و به دیوار و خط و نشان ها....
- پسرک من !این حجم تهی از روزهای مکدر شادت را چگونه می خواهی به من بفهمانی....ها؟!
- بابا ! تو پیش از مادر هم عاشق بودی ؛ کس دیگری را دوست می داشتی! که من ، امروز دیروز تو ام! من هم ، چون تو ، با تمام قوت در را باز می کنم! گریه را به سوغات می آورم...پدر بزرگوار من !چشمان مادر چه داشت که به ما بگوید؟؟
-این همه گستاخی را پشت همین پنجره یاد گرفته ایی؟!بعد از این همه سال یاد نگرفتی که از هر اشکی ، پریشان نشوی؟
- نه ! من پشت همین پنجره ، فقط ، پرده ها را صدا زدم ....می شنوید؟ صدای شیون می آید! شب پره ها پشت پنجره نور را گریه می کنند!
-مگر شب پره ها ، لکه های خورشید را نمی بینند؟ -
- عزیز دلم ، آنها که محبت را دانه می چینند....به هوای کبوترانه ها می روند...
- تو -خوشه چینی؟
- شاعرم پدر!شاعر ....من دلم برای ماکارونی تنگ شده ! من دلم برای همان سفره های خالی از نمک ، تنگ شده ! به گمان شما ، قاصدک ها کی می آیند؟
- قاصدک هم چاره ی ترمیم دل نیست ....دل اگر دل باشد ، با نوای چکامه ایی از حافظ التیام می یابد...
- برای این حرف ها دیر شده ، برای گرم شدن ، دستان اش را به آتش متبرک کردم !
-گوشی !مادرات می خواهد صدایت را بشنود، دریغ که نمی کنی ؟ ها؟
-البته که نه ! من هنوز هم به احساس چرک مرده ی جوانه و باغبان معتقدم....هنوز دراین مکتب مشق می نویسم .
-اشو ! کجایی ؟ سرکشی ات را از کی به ارث بردی ....این عذاب مقدر به دست تو ؛ تمامی ندارد؟ نمی آیی؟ من آن روسری صورتی را برای بانوی خالی از عطر واژه ی اطلسی های خیال تو کنار گذاشته ام ....
-مامان !به نام ات قسم ات می دهم که زود بچه دار شدید ...نشدید؟ این رسم زنای مشروع تنها راه تداوم نسل است ! من اخته گی را کودکانه می ستایم !
- کمی لب خند بزن مادر ! هنوز هم برای فرش های تو نخ هایی از ابریشم سپاس می آورم ؛ بعدها دانستم که می دانستی آن نخ های چرک از سکوت سفر ، دزدی ست –
مامان ! بابا ! من هنوز بی تاب شنبه شب ها ام!
....
پدر ام آن روز در خلوت شنبه های دل واپسی ، سیگاری کشیده بود از جنس نفرین ....
برادرم ؛ این را با دلی خون چون دانه های هرزه ی انار، تعریف کرد ...
چقدر آن نفرین ها به پنجره ی معشوق من می آمد!
.
.
.
.
آرام در آب غوطه می خورم....
نظرات ()
امروز به گاه بامداد بود که من ، با خدای خویش مهرمندانه نان و سنگک را با پنیر چه عارفانه می خوردیم …
او حریص تر از من بود ؛
او طعم نان تازه را شهوت وار می ستود .
نظرات ()
چند بهار پیش تر ، دختر خاله ام ؛ از میان ما رفت.
دکترها نتوانسته بودند بفهمند که او ، آپاندیس دارد ، نه استرسِ ماه های نهایی کنکور....
نمی دانم ...شاید این هم از جنایت های نا پیدای کنکور باشد....
اشکان ، برادرش ، به گمان آن که رمیسا ، فقط دل درد ساده ایی دارد و زود به خانه برمی گردد ؛ پیتزا هم برای او سفارش می دهد.....
چه اثر از این امید ....
نیمه شب ، فقط صدای خاله مریم بود که می گفت ای خدا چرا.....
شرمگین ام از خودم .
نه بخاطر آن که یک هفته پیش – خاک - او نرفتم ....نه .
که پیش از سفر او.....سالی به سالی هم نمی دیدیم هم را....
می دانی ، این راه ها ، این اسم شهر ها چه قدر ما ها را از هم دور کرده اند...
آخرین بار که دیده بودم اش ؛ از من رنجیده بود.
- نمی دانستم ؛ بعدها از دفترچه ی خاطرات اش فهمیدم .-
الان ، هر کاری که می کنم ، بیش تر ، ناخودآگاه است تا خودآگاه.
فکر نمی کنم که نوشته ایی در خور رمیسای دوست داشتنی ام نوشته باشم ، اما عهد کرده بودم که امسال یادنامه ایی از او بنویسم .
عروس بی حجله ی من....
آدینه بود؛
قمارِ هوس داشتم ؛
برادرم با بغض گفت : رمیسا رفت .
آهان! ؛ بی خیال این را گفتم ....
پدر ، همیشه در کنجِ خلوتِ بی وزنِ خود کتاب می خواند ، که آن هفته های قشلاقیِ تو ، به کتاب،این بهانه ی کوچکِ سکوت؛هم میلی نبود.
یک هفته گذشت .
- پدرام ! رمیسا رفت ! رمیسای قدیس رفت ....
به هفتم خاک اش اگر نرسم ، اشو نیستم که هیچ ؛ تخم حرامی ام !
پدرام از اراک و من از تهران ؛
قم ، یک ماشین شدیم ؛
به کسی نگفته بودم که می آیم ...
- یادت هست؟ -
- پدرام ! فکر میکنی که دروغ گفته باشند؟
- پمپ بنزین ، خیلی جلو تر هست ؟
راست می گفت ، من با رویا زنده بودم و او به حقیقت تحرک یک موتور ، یک ماشین و باک بنزین بود .
بنزین یعنی حرکت....
بنزین یعنی واهه ایی میان سکوت و سرودن....
رسیدیم ، خسته ؛
همه سیاه بودند ؛
آه از آن روز کلاغی....
به خاطر تو....سپید پوشیده بودم .
پدرات دم مسجد ایستاده بود .
مرا که دید بغض اش – باز- شکست...
در آغوش من گفت :دیدی رفت ، دیدی؟
من ، خیره نگاهش کردم ...
به یاد آوردم پیش تر ها که من از عمق بی هوشی آمده بودم ، با اشک به من گفته بود :حق پدرات نبود که تو را از او بگیرند...
بغض از کنار ام موذیانه گذشت .
مسجد ؛
آخوندی داشت مثل تاریخ زایش حرفه ی عَشَقه وار اش، مزخرف می گفت .
اشکان را دیدم که کنار علی نشسته بود .
- علی ! علی دایی ! بگو که همه چیز برای خنده است واین کارمرگ زود تمام می شود! بگو که هنوز هم رمیسا میان بچگی ها مان- با همان شیطنت ها- لا به لای لحظه هاست...
علی ، سکوت بود و سکون .
اشکان ، یک هفته بود که حرف نمی زد....
نه این که نخواهد ....واژه ایی نمانده بود .
زبان آبستن کلمات بود ؛
اما واژه ها ، بی حضور تو ؛ چه می توانم بگویم ...ها؟
کیسه ی از خاک دستش بود...
فقط ؛ با او بازی می کرد .
بازی که نه ؛ انگشتان اش عاشقانه خاک را – که از مزار تو آورده بود - به گفتگو نشسته بودند...
من هنوز ناباورانه به پدرام گفتم ، این عروسک من ، چگونه همه را سر کار گذاشته .
گله گله آدم می آمد و می رفت ؛ کمتر ، انسانی را میان آنها می دیدم .
بی هوا سراغ مادرم را گرفتم .
- مامان ام کجاست؟
علی ، سر به سمت قسمت زنانه برگرداند...
پرسش ام احمقانه بود...
یادم رفته بود که هنوز همه جای این ماتم سرای ایران- ویران - ، توالت عمومی بزرگی را مانَد که همه در آن به انتظار کشیدن سیفون هستیم .
....
- مامان ! بگو که رمیسای من ، هنوز همین جا ، توی بخش زنانه نشسته ، با همان محجوبیتِ غریبش...
بغض شکسته ی مادر بود که حدیثی ناگفته را خواندم...
نفهمیدم...
توی ماشین با پدرام بودم که گل فروشی ایی را دیدم .
- آقا ! برای عروس بی حجله ی من ، برای قاب عکس اش ؛ زیبا ترین گل ها ، نه گل های نابی را که برای عروس های شاعران شب کور می زنی ؛بیارای .
نیم ساعت بعد ؛
پدرت و مادرانمان ؛ عجیب مرا به سفسطه ی واژه های از تو خالی ، آرام کردند.
برای دل شاعر ، برای دل مادرت – ام - فقط اشک ریختم ....
این چند سال هر چه که برایت نوشتم را دور ریختم...
من که سر خاک تو نیامده ام .
خاک ، یعنی جدایی .
خاک ، یعنی تومُردی !
که نه ! همین جایی ، روبروی من .
هنوز ، با پرسش های پیاپی کودکی ، معصومانه نگاه ام می کنی.
امسال نوروز کنار خوان هفت سین ام ، عکس تو را گذاشتم و با تو سال را تحویل کردم....
قربان چشمان ات بروم ، عکس ها پس از چند روز چون مبل و پرده و لوازم خانه فقط برای میهمان ها تازه می مانند.
بعد نوروز ، فقط با پارچه ایی روی عکس ات را پوشاندم؛
هر روز ، هر بامدادِ نصیب پرده را کنار می زنم ، به تو درود می گویم و باز هم سکوت می کنی .
در این سکوت تو ، عجیب جا مانده ام....
امروز به معبد خواهم رفت .
امروز با سنگ ها آواز می خوانم ....
این بار من از سکوت تو ، هیچ ترم...
امسال در سال روز زندگی دوباره ات ؛
چه سزاوارترین ام به سکوت...
شادم ....
- چون فتح فلات فانوس ها –
به نبودن ات ای همه بودنی ؛
عروس بی حجله ی من ....رمیسا
نظرات ()
دوباره که مورچه ها را رُفته ایی؟
نیمه شب ؛
سه و بیست دقیقه ؛
به تو فکر می کردم ، چند دقیقه ی پیش حین شهوت ؛
آنی از آن خالی شدم .
که تو در چشمان ام بودی .
که تو ؛ در دستان ام بودی .
این قرابت سال های دور چه با من کرد !
قرابت من و دریا ، عجب مرا به ساحل می کشاند .
مردی ؛ سرفه کنان از این همه سیگار ؛
- دوستش داری؟
نگاه ام نمی کرد .
به ماسه ها فکر می کنم.
که واژه ی عشق و ماسه به هم آمیخت.
من ، سراسر ساحل شدم.
که تو مَد بودی و گاهی جَزر .
این ماه بود که ما را ؛
خیلی دور، خیلی نزدیک.
شاعر این واژه ها من نبودم.
دریا را نگاه !
دریا استعاره ایی از تو نبود .
که بود !
و این فانوسَک پیر دریایی
نیمه روشن و بیشتر خاموش
بی آنکه تو را نگاه ؛
گاهی به سیگار مردی پرسش گر خاکستر می شود.
من آن خاکسترها را که به ماسه می ریختند ؛ دوست می داشتم .
که همه عشق تو بود ....
نبود؟
نظرات ()
به خانه ، باز می گردم .
در را آهسته ، کلید می چرخانم ؛
دانستم دیگر هیچ دری ، با کلیدهای قدیمی باز نمی شود .
نگارم ! کلیدهای من در غریبیِ غربت ، زنگ زده است .
قربان مَحَبَت ات ! تا آخر نامه ام را بخوان !
نوشته های من ، دلِ تنگ ، نمی خواهد !
از آن روز که حکم ام به سفر دادند ، هر روز ، که سال ها ، نمازم را شکسته می خوانم و من .... همیشه مسافرم .
پاهای سوار بر تاول ام را ببین ! من همیشه راه می رفتم ،که نرسم .
در زدم ....تو را دیدم .
برگشتم به بیست و اندی سال پیش !
خارج دور تر است یا آنجا که تو رفتی؟! تو گفتی.
من و تو هم دندان بودیم که هم را می شناختیم .
- چیزی جا گذاشته ام کنار صندلی خانه تان ....
- چیزی یا کسی؟!
من ، خودم را جا گذاشتم....
این گوشه ؛ غم را بغل زده ام .
- اشو می خواهی بمانی و بپوسی؟ هم خون ام گفت .
- نه ! که می خواهم پوست بی اندازم .
مَه شادِ من ! خیلی حرفها دارم ، در گلو جا مانده .
که اگر بگویم موهایم سپید می شود ....
ای کاش کمی بد بودی .
ای حسرت مجهول ....ای تو قامتِ قَدَت اِقامه ی صلاةِ غرور .
من پاهایم را جایی جا گذاشته ام .... جایی در خاطره ها .
پاره ی وجودم ! تو پای سفرم بودی....
در این صبح سگی ، انگار که خواب را کشته اند....
گاه بامداد ، به بستر می روم ؛
پرده را می کشم تا نور چشمان ام را نزند .
پرده ها ، میان چشمان من و نور ، گویی که خداحافظ زندگی، را عق می زنند .
.... در این صبح سگی ؛ صبحِ نَصیب ؛
دی شب را نگاه ! بیدار ماندم و باز هم ، تو نیآمدی...
بیش از این نگران ام نگذار!
حرف های تو ؛ نگفته قبول !
گلاب و زعفران من ! تو هم ، چون ما - مَنِ تو – از دو رنگیِ انسان ها متنفر بودی .
این بار را به من اعتماد کن !
نگار من ! اعتماد این نیست که بدانی و اعتماد کنی ؛
اعتماد را شرط آن که ، ندانسته ، اعتماد کنی !
چای سبز پر هیاهوی تو حاضر نشد؟! تو گفتی !
قربان قدت بروم ! کمی شکیبا باش ! نخست باید آبِ چایِ سبزِ پارسیِ ما ، مغز پخت شود ! ؛ که من گفتم .
قَندکِ من ! همه روز من این جا شب است ؛ من امشب گم شده بودم که دوباره پیدا شوم !
یاد خنده هایت که می افتم ؛
یاد خاطرات نداشته مان که می افتم .....
حس می کنم که در بهترین جای دنیا گم شده ام .
همین گوشه ی نقشه را نگاه !
این گوشه ؛ غم را بغل زده ام .....
به خانه ، باز می گردم .
نظرات ()نگارنامه
شش ماه که بُگذرد ، خسته می شوی !
همین بس که چهار پاکت سیگار را فکر کردم ....
من می دانم ؛
به یاد نمی آورم گفته باشی : چشم به راه ات هستم ،که من این چنین حرف از ماندن می زنم .
می دانم ؛
گاهی برای بودن ، باید رفت ؛ که رفتی !
تو اینجایی با دوازده خاطره ، سومی دیدار توست . نخستین ، شانه به مو هایم روز پیش از دیدن تو بود که چهارمی شانه به موهایت بعد از دیدار . جالب که دومی را به یاد نمی آورم .
یازدهمی هم که ...
که این همه سوسک را ، به سلامتی تو نکشتم !
و آنان که دل خوش به سلامتی یار ، خون می ریزند ؛
زهی خیال ، چون حبابی بر آب ؛
با کشتن یار فرقی نیست .
که با خون ، چگونه بگویم بِهلیموی من ، کمی آن سو تر از خرافه ها ؛
اعتقادی منسوخ را عق می زنیم .
دور دست ؛ کنار مرز رویا ؛
هر ساعت که یک سال ؛
هر سال گفتی دقیقه ایی پیش !
جهان ، یک ساعت به من بِدِه کار است ؛ که تو آن روز کمی دیر آمدی .
زمان را نمی فهم اّم ؛ به چراغ خیابان نگاه می کنم ، روشن است ؛
هنوز شب ایم !
تایمر چراغ ؛ معیار روز و شب های من – بی تو - است .
هم چون تک خالِ سیگاری که در انتها کشیده می شوم ؛
به امید ، آرزو دارم ات .
تاکسی هایی خالی از انتظار مسافر ؛
این همه تلاش برای تغییر واژه که چه ؟
درود ؟ که سلام را چه فرق به آن ها می کند ؟ و چه دخلی به من دارد .
این همه راز ، این همه لب خند ؛
دوازده نخ سیگار به انتظار تاکسی ،
در شهر من ؛ تاکسی به مهمانی مترو نمی رود !
عجیب دلم برای پژو تنگ شده ....
سیگار ، عبور زمان را کوتاه می کند و مرور آن را طولانی ؛
در شهر من ؛ چه معنی دارد بگویم کشور ؟ که همه گی از قبیله ی گل های منجمد بی بو و سرما خورده هستیم .
که اگر چه بوی لیمو می دادی ؛ اما چاره ی سرماخوردگیِ دل ام نبودی .
من ؛ روحی سرما خورده دارم .
بی انتها قدم می زنم ؛ کمی از رد پای گریه های آن شب تو، جلو ترم ؛
خیابانی خالی از فهمِ ماشین ؛
این همه کِه گذشت ، پنج دقیقه شد !
گویی که ثانیه ها گمان سوختن ندارند ...
همه در ایستگاه تاکسی به انتظار تاکسی نه ایستاده اند .
که شاید منتظر آشنایی ؛ یا آن که به انتظار پایان باران .
بانو ! ما به واسطه ی یک فال به هم نخواهیم رسید ؛ فال تنها بهانه ی کوچکی برای کمک به او – کولیِ فال فروش - بود و گاهی وقت ها ، مَرهمی برای درماندگیِ حقیر ما .
نگار من !
هیچ وقت ما یِ من ، از یکی شدن نگفت .
که هر دو ، از یک دیار نبودیم !
ما اگر یکی شویم ، دیگر تو نگارِ نگارنامه های من نمی مانی ....
که یکی شدن ؛ خلاف تصور ؛ بی قیدی می آفریند .
مهربان خوب مهتابی من!
چه پَلشت انتظاری که مرا همان قدر دوست داشته باشی که دوست ات دارم.
توقعیست غیر منصفانه.
من باید عاشق تو باشم - در حدِ ممکنِ عشق، و آرزومندِ آن باشم که مرا بخواهی - هر قدر که میخواهی.
نگاه هایی سنگین به مانیتور ؛
بَل کِه به گفت وگو بیایی ؛
تا کجا این قدر بیدار می توان نشست ؟
که من چیزی مگر عشق نیستم .
تا یک کاه کشان آن ور تر ، یک وجب راه بود .
همیشه بیدارم ؛
گاه بی گاه ؛
چرتی از سر اجبار ؛ چرا را جنس انسانم و تشنه ی فکر تو ؛
در این هم آغوشیِ بی شهوت ، با خواب ؛
تا خدا می رفتیم .
قصه ها را دور می ریختیم .
تازه ترین سکوت کور خدا ؛
وَهم ؛
کابوس هایی تُهی از حجم ؛ غِیبتِ تو بود .
این روزها ، دیگر همه جا با من هستی!
چند بار ، در خلسه یاد تو ؛
در رستوران برای دو نفر سفارش غذا دادم .
از بوی تلخ هفته های تنهایی...بگذریم .
چشمان تو ،آبی .. .نه به گمانم که قهوه ایی سوخته بود ؛
زبانی خاکستری دارم ؛
بی خیال رنگ و کلمات ؛
من می دانم ؛
که تو ، نارنج بازان زده ی من ، اینجا هستی .
- شامِ دیشب که پر نمک نبود؟
- تو اُستادِ خراب کردنِ غذایی!
صدایِ شستنِ ظرف ها را فکر می کنی ؛
روزهای هفته !
شنبه : صبحِ سر درد ، باغِ آلبالو بودی .
یک شنبه : لب هایی از طعمِ توت فرنگی ؛
دو شنبه : مهتاب می چیدی .
سه شنبه : من به خاطر احساسات طبیعی تو گریه می کردم . تلاش نکن ؛ مهربانی به تو نمی آید .
از تو می نوشتم که کاموا آوردی : شال گردن این رنگی دوست داری ؟
بغض رو به رویم نشسته ؛ خیره ؛ نگاه ات می کنم .
به چشمان ام نگاه نکن از پس شان بر نمی آیی ! تو گفتی.
دیشب ، بی خیال از مهتاب ، در خواب ؛
به کوی تو آمده بودم و در به در به دنبال گل فروشی ؛
- برای دیده بوسی که دستِ برهنه نمی توان آمد ؟ ها؟
همه آنجا بویِ عِطر می دادند و بعضی هاشان دروغ ؛
همه آنجا درگیر بودند ؛
سر کوچه تان گل فروشی بود ؛
گفت : بِه چِه رسمی می خواهی ؟
چه فرق دارد ؟ را من گفتم .
گل برای مهمانی را دارم ، به کار ژولیده ایی مثل تو نمی آید .
گل برای بیمار؟ ؛ گل نگیر ، گل ها نوعِ جدیدِ اِسارت هستند ، بیمار پژمرده گی را که ببیند بغض می شکند ؛ کمپوت بخر ! یا شاید سوپ خانگی .
گل برای ابراز ارادت را از من نگیر ؛ که دخترکی – به گمان ام ده دوازده ساله - دو چهار راه بالاتر می فروشد .
حسرت اِنکار ؛
تو ؛
عجب حالتی دارد این روشن فکری ؛
نامه هایی بی نشانی و من ، املت و پیاز را نگاه!
کودکی ؛
من تا نهایتِ چه می دانم کودک خواهم ماند .
هنوز چون تو را نمی بینم ، دل ، عجیب می گیرد .
که چقدر کودک نیستیم ؛
بیمه ی اسباب بازی و ماشین های کوکی نیز ؛ باید کنار گذاشته شوند....
در پسِ این ماورایِ بالغانه ها ....
نگاه می کنیم ؛
- حالا دیگر می میرد !
- تو کُشتی !
که مگسی خوراکِ آبرو مندانه یِ مورچه ها !
عَجب بِه کارِ خدا !
پیش از سفر ؛
که من سفر را تا انتهای کوچه مان می دیدم و تو ؛
در به در این دیارم کردی .
آدم ها از از پا به پا آمدن خسته می شوند .
یک ذره یا بیش تر ؛
یک دنیا خیلی کم است .
کولی ها هم ؛
از درک و فهم صفر می گفتند ؛
آدم های پس زده که از اعداد می گفتند ؛
فال مرا عزا گرفته اند .
که تو همه بینهایت بودی ،
ای تو مجهول سه گانه!
تو و نهایت استفراغ ؛
این جا همه چیز برای افول من مهیاست .
کوچه هایِ هَرزِه از علف هایِ لاف که" می مانم " .
- شش ماه که بگذرد ، خسته می شوی !
می ترسم ، اگر حرف شما درست باشد .
بیشتر می ترسم ؛ که حرف شما درست نباشد .
که من با دستانی آلوده تر از عشق ،دنیایِ بی رویا را می ترسم .
تو در خاطرم بودی .
حلقه ی در دست ؛ یاد آور آن است که ، کسی را دوست می دارم .
همه تویی و استکانی شراب ؛
ترسم از فاصله هاست .
دست آخر ؛
رانی و خاطره ی رژ خوش رنگ تو ؛
با خمیازه می خوانی : جایی از قصه ها مان به هم می رسیم .
از امروز دو عود روشن می کنم ؛
به سلامتی تو و دومی ، یار تو ؛ آن که بیشتر دوستش داری !
تا این جای قصه ، همه فندک بدون گاز بودم و کبریتی خیس .
که این همه سیگار را من نکشیدم .
عودها ؛ از پس هم نفس آخر را می کشند ؛
این داستان را ، کهنه می شوم .
کم کم خواب ات می گیرد .
من می دانم که هیچ نمی دانم...
حتا ، اسم این مشروب را....
نظرات ()
من به سینه های افتاده از شِکلِ تو ، ایمان داشتم !
ای همه تن ، برهنه ؛ قبله گاه من .
آن چنان مَسخِ تو بودم ؛ که گویی از روز ازل نبودم .
و ازل ، سیاهی تو بود ؛
سپیدی من و مرزی میانِ ما و نوادگان ما .
از مِهر که بگذریم ، کِه را داریم که ما شَویم .
یا حداقل کم تر از ما نشویم ....
کسی ؛ ناکسی ؛
از اشو پوریا گلایه ایی کرد که تو را چه به مِهر !
که اشو ، جز مِهر نبود ؛
که قرار و صبوری اش از مِهر و مُحَبت تو بود ؛
نگار من !
اینجا را نگاه !
این همه رنج را تو کشیدی !
نه ! نترس ؛
من یا تو نداریم ، که من همه درد شدم .
باشد که این سازِ میان ما رویایی ؛
شاید که چِکامه ، مقبولِ خواننده ایی ؛
با تراوشی دیجیتال ؛
کسانی عاشق ؛
حرفه ایی یا غیر حرفه ایی ؛
لب به سیگار و شرابی ناب ؛
به زمزمه بخوانند :
" آخر این قصه را به رویا بسپار...
شاید که باشد نام یار ، تو بر سر دار.... "
نامه های دل ، چون رویای نیم روز ؛
چه سخت به خواب می آیند ؛
عاشقی ، رویا را نمی پسندد ؛
آنان که عشق را نمی دانند ؛
آنان که متاع شراب و سیگار دارند ؛
که اشتباه زاده شدند ؛
چه عیسا وار ؛
که ولد الزنا .
آری ، آری !
تو پا انداز شیطان بودی ، نفهمیدی ؟
کارِ خدا را نگاه !
من سراسر عشق شدم و دیگری ؛
آن طرف تر از گندم زار ؛
رقص و عشق را نفهمید .
فَرنودِ رقص بامدادی ، ناز من به نیاز مزدا بود .
- تو آن زمان با کِه بودی ؟ -
انگار با تو بودم ؛
به سان آفتاب گردان ، تو را نگاه ؛
و آینه را هم کلام ؛
واژه کم آوردم !
چشم بر هم می گذارم .
تو در پشت پلک ، در دستانم بودی .
حِس مستی و هستی ؛
تو ؛
حین بارداری خورشید و قابله گیِ شب تاب ؛
و تار و تَنبور؛
این همه هجو به آفریده های پروردگار دَر !
برگشت تو و کفاره ؛
زاری به درگاه خداوند ؛کارِ هر لحظه ی من ؛
تو هر روز می آمدی ، و من استغفار ؛
اما قلب تو غریب نواز خانه ؛
چه کار به مهر ما !
آری ما !
که من سراسر اهورایی بودم و خداوندگارِ تو ندانست .
نگارا ! فریاد ؛
کنارِ من نباش که من همه بوی گَند سیگار ام ؛
که این بهانه بود !
تو تا انتهای قصه ، بوی نای گندآب و لاشه ی حیوان می دهی .
همین جا باش ؛
به حسرت نگاه تو مانده بودم ؛
عصای سپید تو ؛
به رنگ مانتو و کیف ات نمی آمد !
چشمان تو ؛
سال ها بِه دَر مانده بود ؛
بی نور ، بی سو !
همه وجود تو ، من بودم و این غرور ؛
حَبه حَبه ، همه دورمان کرد .
من کافر شدم ، تو کور .
دیر می شود !
این بار دیر می شوم !
برگرد .
به معبد می رویم و به سوزاندن صد صد عود .
من به نیت ، تَن دَر نمی دهم ؛
که تو همه واژه های بَند زده یِ من بودی ؛
ای قوریِ شکسته ؛
ای همه بویِ دم کرده یِ هفت دانه .
این خط خطی ها ؛
ای همه گلایه ؛
ای همه خاک بر سر ؛
تو از خاک بودی و من نگاه دار خاک ؛
عشق من به خاک ، وام دارِ استعاره ها نبود .
این گریه ی عِطرآگین تو ؛ به تردید واژه ها گرفتار ؛
باید تو پیدا می کردم ، ای تو غبار و آینه !
دَه دقیقه پیش ؛
حکمِ مُلحِد ، اعدام .
آخرین سیگار ؛
جلادم را به انعامی دل خوش !
- این هم انعام تو !
وظیفه ی او را ، گناه نبود .
منِ خانهِ خاک ؛ نخستین اعدامیِ سخاوت مندِ من .
این را بی جهت زمزمه کرد .
لبخند ؛
در نمی دانمِ کجا ، در گور بد نامان به خواب می سپارندَم .
پِدرود ؛
در اوج خستگی این سفر ، خوابِ خاک را می دیدم .
من و گلایل ها ؛
تو و علف های هرز ؛
هزار هزار سالِ پیش .
من ؛
منِ همیشه خاک بر سر ....
نظرات ()نگارنامه ی سه
همین حوالی؛
خورشید؛
من به تو فکر می کنم ، خیالِ خورشید را می بوسم.
التهاب؛
شب؛ خیال تو بود.
تا سپیده اسیرِ فکرِ تو ؛ تو، در خوابی....
و صدای دلنشین تو ، ای همه غروبِ مهتاب؛
خورشید ، بر چشمانِ تو بوسه می زند!
نترس ؛ شهر من ، زودتر از تو خورشید را می بیند!
در همین شهر ؛
باران ؛ گویی که گوشه ایی از شمالِ خودمان است!
همیشه بارانی ست...
دیر زمانی ست که چشمانِ پُر سخاوتِ تو ، در زیرِ باران، نم ناک و کم رنگ است!
گاهی - وقتی زیر باران-
در انتظار خورشید؛
و خورشید.
این منم که چون سایه ایی نشسته در مسیرِ آفتاب؛
لاکِ ناخنِ دستانت را فکر می کنم !
آری ! در شهر من ، مِهرِ خورشید یاد آور نخستین تَلنگُرِ عاشقانه ی کاغذهای بی خط توست.
و سهم من؟!
- تو را میهمان استکانی چای سبز می کنم....-
نگارا! تا کِناره های بِکر تو ، چقدر راه مانده ؟
نگار من ! با کمی خجالت – نهایت صَمیمیت را در چَشمان من ، نظاره کن ! – دوستت می دارم .
بانو! ای همه اِدراکِ گیاه؛ ای همه بهانه ی طَرد!
ای همه لبانت غزلِ ناگفته ی شاعر....
ای که چَشمانت دو بیتی ،
و گیسـُـوانت....
نگـار ؛ بانوی شرقی من ! گیسوانت را تنها به "دوسـتـت دارم" تعبیر می کنم...
که تو، زبان آشنای منی.
که تو؛ صدای آشنای منی!
نظرات ()